خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۹۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای اوچون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او
۲
چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاشنیست جای چشم روشن خود که باشه جای او
۳
با خیالش مردم چشمم نمیآید به چشمدیگری را چون توانم دید در مأوای او؟
۴
در چمنها زآن قد و بالا حکایت کرد سروهر کجا مرغیست عاشق گشت بر بالای او
صفحهٔ ۱ از ۲