خلوتی با همام تبریزی
شمارهٔ ۱۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ترک مه پیکر من تا که برفت از بر مندور از آن روی ندانم که چه شد بر سر من
۲
تا جدا گشت ز من آن که چو جان است مراواله و خسته و زار است دل غم خور من
۳
چشم من هیچ شبی خواب نگیرد ز غمشتا به خوناب جگر تر نکند بستر من
۴
قصه غصه من گر برسانند به دوستبی گمان رحم کند بر دل من دلبر من
صفحهٔ ۱ از ۲