خلوتی با فیض کاشانی
شمارهٔ ۱۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسی شوق تو در دل هست و میدانم که میدانیکه هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
۲
نداند قدر تو سنّی که از اوهام بیرونینبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
۳
ملک در سجده آدم زمین بوسید و نیت کردکه در حسن تو چیزی یافت پیش از طور انسانی
۴
بسی سرگشتهاند این فرقهٔ حق در فراق تومباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
صفحهٔ ۱ از ۲