خلوتی با جامی
شمارهٔ ۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقابحسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب
۲
در خیال خط مشکین تو با عارض به همدمبدم چشم تر ما می زند نقشی بر آب
۳
خاک آن در زیر سر شبها غنودن دولتی ستعمر بگذشت و ندیدم هرگز این دولت به خواب
۴
می کند هر دم دل بیهوشم آن لب ها هوسمست رفت از دست و دارد همچنان ذوق شراب
صفحهٔ ۱ از ۲