خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن استخال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
۲
آن رخ نازک چو آب از دیده رفت اما هنوزنقش خالت چون سیاهی مانده در چشم من است
۳
تو مرا چشمی و تا بر بام و روزن آمدیچشم من گه بر کنار بام و گه بر روزن است
۴
گرچه میپوشد ز ما لطف تنت را پیرهنکی توان پوشیدن آن لطفی که در پیراهن است
صفحهٔ ۱ از ۲