خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تویی که درد و غمت یار ناگزیر من استجفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است
۲
ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویشچو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است
۳
کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی راچه التفات بدین تحفه حقیر من است
۴
همین سعادت من بس که چون مرا بینیبه خاطرت گذرد کین گدا اسیر من است
صفحهٔ ۱ از ۲