خلوتی با جامی
شمارهٔ ۲۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فرخنده عیدی کان جوان از پشت زین جولان کنداز غمزه ها خنجر زنان عشاق را قربان کند
۲
رخش جفا انگیخته خون اسیران ریختههر سو سری آویخته جا بر سر میدان کند
۳
چون از دل غرقه به خون آرند پیکانش برونناله نه از چاک درون از فرقت پیکان کند
۴
زانگونه کز ابر چمن باشند گلها خنده زنآن غنچه لب را چشم من از اشک خود خندان کند
صفحهٔ ۱ از ۲