خلوتی با جامی
شمارهٔ ۴۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکاریعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار
۲
چرخ با قد نگون سالی کشد دامن به خونتا شبی آرد چنین فرخنده ماهی در کنار
۳
تخم عشرت ز آب می روید به خاک میکدهای که داری دسترس تخمی درین مزرع بکار
۴
تشنه لب مردیم ساقی جرعه ای بر ما فشانخشک شد کشت ای سحاب لطف بارانی ببار
صفحهٔ ۱ از ۲