خلوتی با جامی
شمارهٔ ۴۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بسکاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس
۲
تا بود جان در تن از وی عارض و خالت مپوشچون زید بی آب و دانه مرغ مسکین در قفس
۳
از دلم شوق تو خیزد وز دلت مهر رقیبآری از گل گل دمد وز سنگ خارا خار و خس
۴
یک نفس خواهم برآرم بی تو لیکن چون کنمتو مرا جانی و بی جان بر نمی آید نفس
صفحهٔ ۱ از ۲