خلوتی با جامی
شمارهٔ ۵۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویشکاش مویی بخشیم از زلف چون زنجیر خویش
۲
وه چه شیرین است لعلت گوییا آمیخته ستشیره جانهای شیرین دایه ات با شیر خویش
۳
نقشبند چین که در بتخانه صورت می نگاشتپیش رویت بر زمین زد خامه تصویر خویش
۴
تیرت آمد بر دل و من نیم کشته منتظرمانده ام باشد که آیی از قفای تیر خویش
صفحهٔ ۱ از ۲