خلوتی با جامی
شمارهٔ ۹۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وای من وای من ز عشق تو وایمن جوی الحب من یحن سوای
۲
شد شب تار روز منتظرانهمچو مه یک شبی به بام برآی
۳
جان درآمد به محمل تو روانچو برآمد ز دور بانگ درای
۴
تا به پایم خلید خار رهتمی برد دیده رشکم از کف پای
صفحهٔ ۱ از ۲