خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن میزدچو بیلعل لب شیرین به پای خویشتن میزد
۲
صبا آشفته شد وقت سحر زان طره و عارضبنفشه بر گل سیراب و سنبل بر سمن میزد
۳
امید مقدمت میداشت فراش چمن روزیکه فرش سبزه میافکند و چتر نارون میزد
۴
به تو غنچه همیمانِست در باغ و من از غیرتهمی مردم که بادش بوسه هردم بر دهن میزد
صفحهٔ ۱ از ۲