خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویشجلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش
۲
کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوزتا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش
۳
مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغچون به قصد قتل من بالا زنی دامان خویش
۴
هر رگم را شد به پیکان تو پیوندی جداکن ترحم وز تن زارم مکش پیکان خویش
صفحهٔ ۱ از ۲