خلوتی با جامی
شمارهٔ ۲۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تو نازنین جوانی و من پیر ناتوانبر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان
۲
بر دامنت چه عار نشیند گر اوفتدبرخاک خشک سایه ات ای تازه ارغوان
۳
کس جز تو شهریار نشاید اگر بفرضشهری کنند خاصه بنا بهر نیکوان
۴
کردی وداع و بار سفربستی و شدندهمراه تو هزار دل و جان چو کاروان
صفحهٔ ۱ از ۲