خلوتی با نیر تبریزی
شمارهٔ ۱۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارمبرو از سر من ای سر که هوای سر ندارم
۲
همه خون خورم که این غم به دلی دگر کند جابه جز این غم ایمن الله که غم دگر ندارم
۳
صنم شکر فروشم به دهان نهفته شکرهمه گویدم به تلخی که برو شکر ندارم
۴
سحریست هر شبی را ز قفا بلی دریغاکه من از فراقت امشب دگر آن سحر ندارم
صفحهٔ ۱ از ۳