خلوتی با شاهدی
شمارهٔ ۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنمبی لبت هم جان شیرین را نمی خواهد تنم
۲
تا مگر بر دامنت افتد ز خونم قطره ایدر فراق جان شیرین دست و پایی می زنم
۳
ای مراد دل رقیبانت به خونم تشنه اندلطف باشد گر نیندازی به کام دشمنم
۴
گوییا ما را ز آب تیغ تو روزی نبودور نه از لطف تو تقصیرت نشد در کشتنم
صفحهٔ ۱ از ۲