خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۱۴۴
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوزدر سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز
۲
بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ اووان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز
۳
گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ستیک درد ازین مرا بِهْ از آن صد دوا هنوز
۴
زان روشن است دیده بختم که می کنداز خاک آستانه او توتیا هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲