خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۱۸۱
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردمامیدوار چنانم که ناامید نگردم
۲
منم چو شمع که هر شب ز سوز هجر تو تا روزسرشک گرم فرو می رود به چهره زردم
۳
از آن زمان که مرا بخت خفته از تو جدا کردنماند شربت دردی که از زمانه نخوردم
۴
سهیل هجر برآمد، مه وصال فرو شدز روز تیره فزون شد درازی شب دردم
صفحهٔ ۱ از ۳