خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۱۹۵
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خیال روی تو مأوا گرفت در بر چشمنمی شود نفسی غایب از برابر چشم
۲
مجال خواب ندارم که می زند هر شبخیال زلف تو تا روز حلقه بر در چشم
۳
به جام باده چه حاجت مرا که خون جگربه حلق تشنه فرو می رود ز ساغر چشم
۴
اگر تو بر سر و چشمم گذر کنی سهل استاگرچه سهل نباشد گذشتن از سر چشم
صفحهٔ ۱ از ۳