خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۲۲۰
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یارانهمی بارم همه روزه سرشک از دیده چون باران
۲
تنم جمله جهان گردید و جان در خدمت جانانقدم ملک زمین پیمود و دل در صحبت یاران
۳
همی خواهم که در کویش وطن سازم همه عمریولی چتوان چو جنّت نیست مأوای گنهکاران
۴
بِهل تا بر سر کویش به سختی می دهم جانیمگر روزی گذار آرد به بالین دل افگاران
صفحهٔ ۱ از ۳