خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کوکبم شد تار و سالم خشک و ماهم پاک سوختآنچه با من بود از بخت سیاهم پاک سوخت
۲
دامن افلاک را یکباره کرد آهم خرابمنزل آرامم از اشک نگاهم پاک سوخت
۳
در گلستان محبت خورد بر پا تا سرمبرق رخساری که این مشت گیاهم پاک سوخت
۴
خواستم قصاب شرح دوری روز فراقپیش او گویم زبان عذرخواهم پاک سوخت
صفحهٔ ۱ از ۱