خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در حدیث لعلش آتش از زبانم میچکدچون برم نام لبش شهد از لبانم میچکد
۲
اینقدر من آرزو دارم که گر بفشاریاماشک حسرت همچو مغز از استخوانم میچکد
۳
حاصل کشت مرادم غیر داغ از ژاله نیستبس به جای آب خون از آسمانم میچکد
۴
از نگاه چشم مست کیست کامشب تا به صبح؟زهر چون شبنم به روی گلستانم میچکد
صفحهٔ ۱ از ۲