خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۱۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا دست شانه در شکن زلف یار بودروزم ز رشگ تیره چو شبهای تار بود
۲
گردیده سرخ هر مژه ما ز خون دلپیوسته دست و دیده ما در نگار بود
۳
وحشت تمام رفت ز یاد غزالهاهرگاه در سر تو هوای شکار بود
۴
آرام رسم کشته شمشیر ناز نیستگر تن قرار یافته جان بیقرار بود
صفحهٔ ۱ از ۳