خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۱۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز وصلش دور بودم جان ز بس میرفت و میآمدنگشتم محرم آنجا تا نفس میرفت و میآمد
۲
هنوزم بیضه از خون بود کز ذوق گرفتاریدلم صدبار نزدیک قفس میرفت و میآمد
۳
صدای دوستی نشنیدم از این بیقراریهابه گوشم گاهی آواز جرس میرفت و میآمد
۴
غلط کردم که بر بال کبوتر نامه را بستمتپیدنهای دل در هر نفس میرفت و میآمد
صفحهٔ ۱ از ۲