خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۲۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدمسنگی به شیشه فلک واژگون زدم
۲
رنگین نشد ز گریه مردانه چهرهامپیمانه را ز میکده دل به خون زدم
۳
بنیاد هستیام ز نگاهی به باد رفتتا چون حباب خیمه به دریای خون زدم
۴
برخواستم ز آتش شوق تو چون سپندگرم آنچنان که نعره ندانم که چون زدم
صفحهٔ ۱ از ۲