شعر را زندگی کن
خلوتی با قصاب کاشانی

شمارهٔ ۲۵۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
روزی به دو زانو بر دلدار نشستمگفتم که تویی قبله من گفت که هستم
۲
گفتم چه شد آن عهد محبت که تو بستیگفتا که همان لحظه‌اش از ناز شکستم
۳
گفتم که بخور باده گرفت و به زمین ریختگفتم که چرا ریختی‌اش گفت که مستم
۴
گفتم ز که عاشق‌کشی آموختی امروزگفتا که بدین شیوه من از روز الستم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth