خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۳۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهیدیدهام شد ز انتظار او ز دیدنها تهی
۲
تا شدی از دیده غایب جان ز جسم آمد به لبمست را پیمان پر شد گشت چون مینا تهی
۳
یافتم دیگر که کاری برنمیآید از اوچون سر شوریده ما گشت از سودا تهی
۴
خشک شد با آنکه چشمم چشمه زاینده بوداز هجوم گریه آخر گشت این دریا تهی
صفحهٔ ۱ از ۲