خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۳۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به خود چند ای دل بیطاقت از افسانهها پیچیچو موی دیده آتش هر زمان بر شانهها پیچی
۲
گریبان لباس کعبه دل میتوان گشتنچرا بر دست و پا چون دامن دیوانهها پیچی
۳
برآید تا ز دستت مجلسی روشن کن از عارضچو دود شمع تا کی بر پر پروانهها پیچی
۴
چو تار عنکبوت آخر در این ماتمسرا تا کیز غفلت بر در و دیوار این ویرانهها پیچی
صفحهٔ ۱ از ۲