خلوتی با غروی اصفهانی
شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به هوای کوی تو آمدم که رها ز بند هوا شومبه امید روی تو آمدم مگر از تو کامروا شوم
۲
نه رها ز بند هوا شدم نه ز یار کامروا شدمنه چنان دچار بلا شدم که دگر بفکر دوا شوم
۳
همه روزه روزی من غمست همهٔ شبم شب ماتمستنه چنان کمند تو محکم است که امید آنکه رها شوم
۴
نه مرا بخویش دهی رهی نه ز خویشتن دهی آگهینه دلالتی و نه همرهی متحیرم بکجا شوم
صفحهٔ ۱ از ۲