خلوتی با غروی اصفهانی
شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز اقلیم حقیقت تا طبیعت رخت بر بستمچنان سرگشتگی دیدم که گم شد رشته از دستم
۲
به زندان تن و بند زن و فرزند افتادمبه آرامی نخفتم شب، به روز آسوده ننشستم
۳
شدم آواره از گلزار وحدت با دلی پر خونچه گویم از که بگسستم ندانم با که پیوستم
۴
نه هشیارم که یابم بهره ای از صحبت شیریننه از شور شراب عشق، لیلای ازل مستم
صفحهٔ ۱ از ۳