خلوتی با غروی اصفهانی
شمارهٔ ۱۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دارم ای دوست ز بیداد تو فریاد بسیچه کنم چون نبود دادگر دادرسی
۲
بخت آشفته نخفته است که گردد بیدارمرده هرگز نشود زنده به بانگ جرسی
۳
طبع، افسرده و دل مرده و تن آزردهبار الها برسانم به مسیحانفسی
۴
ای به بازیچه ز اقلیم حقیقت شده دورجهد کن تا که به مردان طریقت برسی
صفحهٔ ۱ از ۲