خلوتی با مولانا
بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیرهایست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پارهای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. همچون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او همچنین میبیند و اعتماد نمیکند
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهاناندرو گاویست تنها خوشدهان
۲
جمله صحرا را چرد او تا به شبتا شود زفت و عظیم و مُنتَجَب
۳
شب ز اندیشه که «فردا چه خورم؟»گردد او چون تار مو لاغر ز غم
۴
چون برآید صبح گردد سبز دشتتا میان رُسته قَصیلِ سبز و کشت
صفحهٔ ۱ از ۴