شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد

دفتر پنجم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بود امیری خوش دلی می‌باره‌ایکهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای
۲
مشفقی مسکین‌نوازی عادلیجوهری زربخششی دریادلی
۳
شاه مردان و امیرالمؤمنینراه‌بان و رازدان و دوست‌بین
۴
دور عیسی بود و ایام مسیحخلق دلدار و کم‌آزار و ملیح
صفحهٔ ۱ از ۹
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth