شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۱۰۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نخل امید ز بار افتاده استباغم از چشم بهار افتاده است
۲
بی‌حساب است همان درد دلمنفسم گر به شمار افتاده است
۳
گریه زین تخم که بر سینه فشاندناله‌ها آبله‌دار افتاده است
۴
برد بر سرکشی‌ام سرکوبیحیف دستم که ز کار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth