خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفتهر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت
۲
چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقستبیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت
۳
با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایمیک گام آشنائی ما پیشتر نرفت
۴
جز خون دل که رنگ حنا داشت از وفادیگر چه داشتم که ز دستم بدر نرفت
صفحهٔ ۱ از ۳