خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف تو که طفلان هوس را شب عیدستشامیست که آبستن صد صبح امیدست
۲
تا رفته، باو نامه ننوشته فرستمیعنی که زهجران توام دیده سفیدست
۳
عاقل سر فرمان نکشد از خط ساغرپیر است شراب کهن و عقل مریدست
۴
من مست بهشیاری چشم تو ندیدممدهوش ولی با همه در گفت و شنیدست
صفحهٔ ۱ از ۲