خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
براه عشق تو جز اشک و آه با من نیستاز آن متاع چه بهتر که باب رهزن نیست
۲
زبس گداختم از غم چنان سبک شده امکه خون ناحق من نیز بار گردن نیست
۳
بغیر دیده و دل کز غمت فروغ برنددو خانه هرگز از یک چراغ روشن نیست
۴
درین چمن دل ما همچو غنچه پیکانز صد بهارش امید یکی شکفتن نیست
صفحهٔ ۱ از ۳