خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل که لبریز الم شد ز نوا می افتدجام هرچند که پر شد ز صدا می افتد
۲
سوخت اسباب تعلق دل و آسوده نشستقدم برق بسر منزل ما می افتد
۳
جامه در خون شهیدان کش و بخرام بنازبتو ای شاخ گل این رنگ قبا می افتد
۴
دوستداری مرا دهر شگون نگرفتهگر بمن سایه کند بال هما می افتد
صفحهٔ ۱ از ۳