خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا بخت بد زهمرهی ما جدا شودخواهم که جاده در ره وصل اژدها شود
۲
چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بختدر کار نفکند گرهی را که وا شود
۳
با خویشتن بخاک، دلا حسرت وصالچندان ببر که توشه راه فنا شود
۴
ناسازگاری زمانه بهر کس که رونهدگر بر گل زمین گذرد خار پا شود
صفحهٔ ۱ از ۲