خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دست خشک بخت من هر جا که تخم افکن شودوقت حاصل چون شود خاکسترش خرمن شود
۲
در چراغم منت روغن ندارد روزگارخانه را آتش زنم تا کلبه ام روشن شود
۳
باجرس گوئی درین ماتم سرا هم طالعمخنده هر گه بر لب ما جا کند شیون شود
۴
نزد ما سود سفر سرمایه از کف دادنستراه ما ناامن خواهد شد چو بیرهزن شود
صفحهٔ ۱ از ۳