خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوبان که روی بر من بیدل نهادهانددام از پی شکاری بسمل نهادهاند
۲
باشد نشان پا همه خونین به کوی دوستآنجا ز بس که کام به ساحل نهادهاند
۳
مستان ز بحر پرخطر عشق همچو مُلتا بر گرفته کام به ساحل نهادهاند
۴
خود را شهید دیدهام ای دل که در کفمآیینهای ز خنجر قاتل نهادهاند
صفحهٔ ۱ از ۲