خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل نه ازوست نه زما، یار چو بی نقاب شدرفت ز دست کس برون آینه ایکه آب شد
۲
گر زغمت شکست دل، راز تو فاش کی شودگنج نهفته تر شود، خانه اگر خراب شد
۳
بندِ سکوت هیچگه از لبِ بیهنر مجویقابلِ مُهر کِی شود شیشه که بیشراب شد
۴
لایق حسن بیزوالی آینه ای نداشت اوشکر که شمع هستیم زآتش عشق آب شد
صفحهٔ ۱ از ۳