خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با آنکه هیچ دربار غیر از خطر نداردعاشق چو شیشه می پروای سر ندارد
۲
تا نغمه ای نباشد نتوان ز هوش رفتنمسکین مسافری کو ساز سفر ندارد
۳
دل را خراب دارم تا بستگی نه بینداز قفل بی نیازست، گر خانه در ندارد
۴
غرق وصال آگه ز آشوب چشم بد نیستتا دام بر نیاید ماهی خبر ندارد
صفحهٔ ۱ از ۳