خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان چشم ندیدم که نگاهی بمن افتدبیمار عجب نیست اگر کم سخن افتد
۲
نزدیک بآسیب چنانم که پس از مرگاز شمع مزار آتشم اندر کفن افتد
۳
دل رنگ ندارد زتو چون داغ ز لالهداغست همان گر بتو هم پیرهن افتد
۴
حاشا که دل از توبه پشیمان شود اماهر کس دم آبی خورد آتش بمن افتد
صفحهٔ ۱ از ۲