خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا در ره تو چشم امیدم دچار شدطوفان چار موجه بدهر آشکار شد
۲
بر خاک آدم اینهمه باران غم که ریختسیلش روان ازین مژه اشکبار شد
۳
شمع ار بود چه باک زتاریکی شبستگو بخت تیره باش اگر عشق یار شد
۴
راه نفس بسینه ام از گریه بسته گشتشادم از اینکه آینه ام بیغبار شد
صفحهٔ ۱ از ۳