خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر زمان بر روی کارم رنگ دیگرگون شودباده ام در جام گرد آب و آبم خون شود
۲
دخل ما با خرج یکسانست در راه طلبسوزنی چون بشکند خاری زپا بیرون شود
۳
در حقیقت تنگدستی مایه دیوانگیستدر چمن بید از غم بیحاصلی مجنون شود
۴
از ره تقلید اگر حاصل شود کسب کمالهر که گردد خم نشین باید که افلاطون شود
صفحهٔ ۱ از ۳