خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو جرس کار دل ار ناله و فریاد بودمشنو خنده زخمش ز دل شاد بود
۲
تا بدیدار تو شد دیده بستان روشنسرو را گفت شکرانه که آزاد بود
۳
دم عیسی ز دلم عقده خاطر نگشودچون حباب این گرهی نیست که بر باد بود
۴
دانه کشت مکافات دمد از دل سنگدام هر صید گهی در ره صیاد بود
صفحهٔ ۱ از ۲