خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شدسینه از مشق الف مانند لوح شانه شد
۲
تا خراب او نگردیدم بمن ننمود رویخانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد
۳
عیش در جانم غریبست ارچه ماند سالهاغم اگر یکروز در دل ماند صاحبخانه شد
۴
بسکه بهر صید دل ها تخم شید افشانده انددر کف ارباب تقوی سبحه ها بیدانه شد
صفحهٔ ۱ از ۲