خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عیب را کی به پناه هنرم جا باشددرد میخانه من بر سر مینا باشد
۲
چون کشی خنجر کین بخت نگین می خواهمکه ز زخم تو نشان بر همه اعضا باشد
۳
کرده ام شرط که پا را نکشم جانب شهرسرم آنروز که در دامن صحرا باشد
۴
از همان بزم که جز من دگری راه نداشتبایدم رفت که بهر دگران جا باشد
صفحهٔ ۱ از ۲