شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۳۱۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بهار آمد و جانی بجسم مینا شدپیاله! چشم تو روشن که باده پیدا شد
۲
عرق فشانیت از تاب می شکیب نهشتچه قطره بود که سیلاب طاقت ما شد
۳
هنوز رنج تب لرز آفتاب بجاستچه فیض بود که همخانه مسیحا شد
۴
نه رفع تشنه لبی می کند، نه سوز جگردلم خوشست که چشمم ز گریه دریا شد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth